غزل شمارهٔ 4002

Toggle stanza 1
به پرسش من در خون نشسته می‌آید
1

به پرسش من در خون نشسته می‌آید

چراغ طور به بالین خسته می‌آید

2

ز بس شکستگی از صفحه جهان شد محو

صدا درست ز جام شکسته می‌آید

3

زمانه سخت نگیرد گشاده‌رویان را

همیشه سنگ به درهای بسته می‌آید

4

چگونه چتر تو از بال بلبلان نشود

به پای بوس تو گل دسته‌دسته می‌آید

5

چنان ز غیرت بلبل ادب رواج گرفت

که باغبان به چمن چشم‌بسته می‌آید

6

ز رشک عشق به مهتاب بدگمان شده‌ام

که بوی درد ز رنگ شکسته می‌آید

7

سبو ز ورطه غم می‌برد مرا بیرون

گشاد کار من از دست‌بسته می‌آید

8

هلاک مردمی چشم او شوم صائب

که خود خراب و به بالین خسته می‌آید

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor