غزل شمارهٔ 122
Toggle stanza 1گرچه جا در دیده آن نورِ نظر دارد مرا
11
گرچه جا در دیده آن نورِ نظر دارد مرا
شوقِ چون خورشیدِ تابان دربدر دارد مرا
22
نیست از کوتاهیِ پرواز برجا ماندنم
تنگنای آسمان بی بال و پر دارد مرا
33
بس که دارم انفعال از بیوجودیهای خویش
آب گردم چون کسی از خاک بردارد مرا
44
نیست از بیجوهری پوشیده حالیهای من
آسمان چون تیغ در زیرِ سپر دارد مرا
55
گوهرِ شهوارم اما زیرِ پا افتادهام
دستِ خود بوسد کسی کز خاک بردارد مرا
66
بوی پیراهن نمیسازد به پای کاروان
گرمرفتاری خجل از همسفر دارد مرا
77
خارم اما برنمیدارد زبونی غیرتم
وای بر آن کس که خواهد بی سپر دارد مرا
88
میکِشد از دوربینی انتظارِ سنگلاخ
گر به روی دست، چرخِِ کاسهگر دارد مرا
99
چون لبِ پیمانه میجوشد به هر تردامنی
آن لبِ میگون که دندان بر جگر دارد مرا
1010
آسمان صائب یکی از بیسروپایانِ اوست
گردشِ چشمی که از خود بی خبر دارد مرا

