غزل شمارهٔ 4229
Toggle stanza 1چشمی کز انتظار سفیدش نمی کنند
11
چشمی کز انتظار سفیدش نمی کنند
آیینه دار صبح امیدش نمی کنند
22
خونهای مرده قابل تلقین فیض نیست
رحم است بر کسی که شهیدش نمی کنند
33
از باز دید حاصل عمرم به باد رفت
آسوده آن که دیدن عیدش نمی کنند
44
باشد گران چو زنگ بر آیینه خاطران
هر طوطیی که گفت وشنیدش نمی کنند
55
از دور باش وحشت مجنون هنوز خلق
آرام زیر سایه بیدش نمی کنند
66
هر کس نکرد نامه خود را چو شب سیاه
از صبح عفو نامه سفیدش نمی کنند
77
در حشر چشم بسته سر از خاک برکند
اینجا کسی که صاحب دیدش نمی کنند
88
قفلی که بر گشایش غیبی است چشم او
منت پذیر هیچ کلیدش نمی کنند
99
دارند التفات به هر کس شکرلبان
بی زهر در پیاله نبیدش نمی کنند
1010
صائب سیاه خانه صحرای محشرست
از گریه هر دلی که سفیدش نمی کنند
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
Sources
Persian text source: Ganjoor

