غزل شمارهٔ 709
Toggle stanza 1پوشیده گر به زلف کنی روی خویش را
11
پوشیده گر به زلف کنی روی خویش را
آخر چسان نهفته کنی بوی خویش را؟
22
بی اختیار بوسه بر آیینه می زنی
گر بنگری به دیده من روی خویش را
33
ریزد ز عطسه مغز غزالان چین به خاک
گردآوری اگر نکنی بوی خویش را
44
شیرازه هزار دل پاره پاره است
از شانه تار و مار مکن موی خویش را
55
جوهر بس است سبزه شمشیر آبدار
زحمت مده به وسمه دو ابروی خویش را

