Toggle stanza 1
اشک لعلی است روان بر رخ چون زر که مراست
1

اشک لعلی است روان بر رخ چون زر که مراست

بحر و کان را نبود این زر و گوهر که مراست

2

حرف حق گرچه بلندست ز من چون منصور

سردارست بسامانتر ازین سر که مراست

3

هر قدر بیش خورم، کم نشود خون جگر

چشم بد دور ازین باده احمر که مراست

4

بهر کاهش بود افزایش من چون مه نو

کز دل خویش بود رزق مقدر که مراست

5

داغ بالین من و درد بود بستر من

چون کنم خواب به این بالش و بستر که مراست؟

6

مگر از جاذبه عشق به جایی برسم

ورنه پیداست کجا می رسد این پر که مراست

7

نیست ممکن که کند دانه من نشو و نما

گر رگ ابر شود هر مژه تر که مراست

8

آن که جان دو جهان را به نگاهی نخرد

کی به چشم آیدش این جان محقر که مراست؟

9

نیست در میکده عشق کسی را صائب

از دل و چشم خود این شیشه و ساغر که مراست

Sources

Persian text source: Ganjoor