غزل شمارهٔ 4291
Toggle stanza 1تسکین دل به شور محبت نمیشود
11
تسکین دل به شور محبت نمیشود
این داغ، خوشنمک به قیامت نمیشود
22
لیلی عنان گسسته به صحرا نهاد روی
تمکین حریف جذب محبت نمیشود
33
در اشک تلخ نیست کمی دیده مرا
دستم دچار دامن فرصت نمیشود
44
در کوهسار شورش سیل است بیشتر
اصلاح ما به سنگ ملامت نمیشود
55
فانوس شمع را نتواند نهفته داشت
چشم حسود پرده شهرت نمیشود
66
مسند به روی دست سلیمان فکند مور
خواری نصیب اهل قناعت نمیشود
77
از آرزوست خواب پریشان دل تمام
تا نقش هست آینه خلوت نمیشود
88
از آب تیغ دانه ما سبز میشود
قطع امید ما به شهادت نمیشود
99
از تاک زور باده کجی را برون نبرد
هموار بدگهر به نصیحت نمیشود
1010
بیدار گشت سبزه خوابیده از سحاب
از می علاج زنگ کدورت نمیشود
1111
شمعی که دیدههاست سرانجام خامشی
منتپذیر دست حمایت نمیشود
1212
صائب ز خود برآی که حسن سخن، غریب
بیخاکمال وادی غربت نمیشود
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
Sources
Persian text source: Ganjoor

