غزل شمارهٔ 5004
Toggle stanza 1خوشا سری که سرگشتگی رهانندش
11
خوشا سری که سرگشتگی رهانندش
به کرسی از سرزانوی خود نشانندش
22
مده به سوختگی دامن امید از دست
که دانه ای که نسوزد نمی دمانندش
33
سپند تا نزند مهرخامشی برلب
به روی مسند آتش نمی نشانندش
44
ز شوق بیخبری دست می دهد عارف
اگر ز خود به زر قلب می ستانندش
55
به خاک ،حسرت پرواز می برد مرغی
که کودکان به بغل بال و پر رسانندش
66
سری که گرم زسودای عشق می گردد
چو آفتاب به هر کوچه می دوانندش
77
به یک دو جلوه زمین گیر گشت کاغذ باد
به هیچ جا نرسد هرکه برآید می پرانندش
88
گل شکفته بود از نسیم فارغبال
ز پوست هر که برآید نمی درانندش
99
ز انقلاب جهان بی بران نمی لرزند
که هرچه میوه ندارد نمی فشانندش
1010
ز مرگ غوطه به دریای شهد زد زنبور
که هرکه هرچه چشانده است می چشانندش
1111
چو گل به خنده دهن باز می کند صائب
هزارخار اگر درجگر خلانندش
Sources
Persian text source: Ganjoor

