غزل شمارهٔ 1179

Toggle stanza 1
بوسه گاه جان ما آخر لب پیمانه است
1

بوسه گاه جان ما آخر لب پیمانه است

خاک ما چون درد می در گوشه میخانه است

2

جوش دل می آورد ما خاکساران را به وجد

مطرب ما چون خم می از درون خانه است

3

زاهدان را غافل از حق کرد اوصاف بهشت

چشم بند کودکان شیرینی افسانه است

4

پامنه بیرون ز حد خود، سعادتمند باش

نیست کمتر از هما تا جغد در ویرانه است

5

وادی مجنون ندارد سخت جانی همچو من

سنگ طفلان پنبه داغ من دیوانه است

6

فیض بردن در رکاب نعمت آوردن بود

چون فضول افتاد مهمان، مفت صاحبخانه است

7

پرده غفلت مبادا چشم بند هیچ کس!

در قفس هم مرغ ما در فکر آب و دانه است

8

کم به دست آید، طلب هر چند روز افزون بود

آشنا در عهد ما چون معنی بیگانه است

9

حسن خون عالمی می ریزد از بالای عشق

ذوالفقار شمع از بال و پر پروانه است

10

خویش را بشناس تا در مغز داری نور عقل

پی به گنج خود ببر تا ماه در ویرانه است

11

از بساط آفرینش، دیده بیدار را

هر چه غیر از خاک باشد بستر بیگانه است

12

نیست غیر از چار دیوار وجود آدمی

آن که هم مارست و هم گنج است و هم ویرانه است

13

شعله نتوانست پیچیدن سیاوش را عنان

شهپر توفیق صائب همت مردانه است

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…