غزل شمارهٔ 4078

Toggle stanza 1
آیینه کی به چهره شبنم فشان رسد
1

آیینه کی به چهره شبنم فشان رسد

چون آب ایستاده به آب روان رسد

2

ابروی شوخ اوست ز مژگان زننده تر

از تیر پیشتر به هدف این کمان رسد

3

خط تو مومیایی صد دلشکسته شد

حاشا که چشم زخم به این دودمان رسد

4

زینسان که کرده اند گرانبار خویش را

رهزن مگر به داد دل کاروان رسد

5

از عالم خسیس خسیسان برند فیض

تا هست سگ کجا به هما استخوان رسد

6

سختی است قسمت من ناکام از وطن

سنگم به بیضه از بغل آشیان رسد

7

ما را به عزم ناقص خود این امید نیست

این تیر کج مگر به غلط برنشان رسد

8

جایی که گل ز باغ دل پاره پاره برد

پیداست تا به ما چه ازین گلستان رسد

9

نبود ز فیض آب حیات سخن بعید

صائب اگر به زندگی جاودان رسد

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor