غزل شمارهٔ 4082
Toggle stanza 1فیضی که سهیل به خاک یمن رسد
فیضی که سهیل به خاک یمن رسد
از دیدن عقیق لب او به من رسد
از عطسه غزال شود دشت لاله گون
گر بوی زلف او به دماغ ختن رسد
چشمی که دوخته است زلیخا به پیرهن
بویش کجا به ساکن بیت الحزن رسد
در بسته باغ را به ته بال خود درآر
قانع مشو به بوی گلی کز چمن رسد
شیرین نمی کنند دهانی که تلخ نیست
شکر کجا به طوطی شیرین سخن رسد
پروانه گرد شمع نمی گردداز حجاب
بیچاره عاشقی که به این انجمن رسد
این چاه دور را رسن از خود گسستن است
کی رشته امید به چاه ذقن رسد
در بزم او کسی به کسی جا نمی دهد
آنجا مگر سپند به فریاد من رسد
زنهار روی دست هنرهای خود مخور
کز جوی شیر به لب کوهکن رسد
صائب زبان خامه روشن بیان ماست
شمعی که پرتوش به هزار انجمن رسد
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
رشکی به من گهی ز ادای سخن رسد
صد جایگه مقام کند، تا به من رسد
Naziri NishapuriDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 237
عیسی دمی کجاست به درد سخن رسد
گردد تمام گوش وبه فریاد من رسد
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 4079
عیسی دمی کجاست به درد سخن رسد
پیش از دم هلاک به بالین من رسد
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 4080
نالان مباد هر که به فریاد من رسد
دردش مباد هر که به درد سخن رسد
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 4081
Sources
Persian text source: Ganjoor

