غزل شمارهٔ 1001
Toggle stanza 1گوش گیران قفس را نکهت گلشن بس است
11
گوش گیران قفس را نکهت گلشن بس است
دیده کنعانیان را بوی پیراهن بس است
22
ظلمت شب های غم را لشکری در کار نیست
این سیاهی را فروغ باده روشن بس است
33
عقل بیجا می کند پا از گلیم خود دراز
ذره را میدان جولان دیده روزن بس است
44
از تنزل می توان دادن فلک را خاکمال
خاکساری سد راه جرأت دشمن بس است
55
سیلیی خاموش سازد طفل بازیگوش را
عقل دعوی دار را یک رطل مرد افکن بس است
66
چون نباشد دل به جای خود، زره دام بلاست
اهل جرأت را لباس جنگ، پیراهن بس است
77
نیست صائب دیده ما بر فروغ عاریت
بی کسان را شمع بالین دیده روشن بس است
Zameen

