غزل شمارهٔ 1000
Toggle stanza 1شاهد مستوری گل قطره شبنم بس است
11
شاهد مستوری گل قطره شبنم بس است
چهره مریم دلیل عصمت مریم بس است
22
مشت آبی می کند خواب گران را تار و مار
قطره اشکی پی ویرانی عالم بس است
33
طفل را حال پدر آیینه عبرت نماست
گوشمال آدم از بهر بنی آدم بس است
44
گو ندارد ماتم ما بی کسان را هیچ کس
حلقه فتراک، ما را حلقه ماتم بس است
55
ترک احسان است احسان پیش ما آزادگان
طی کند آوازه احسان خود حاتم بس است
66
بعد ازین دوران شهرت از سفالین جام ماست
تا به کی در دور باشد نام جام جم، بس است!
77
بر نتابد منت مرهم دل مجروح ما
زخم ما را خون گرم ما، همان مرهم بس است
88
شاهد خودبینی خوبان درین بستانسرا
بر سر زانوی گل، آیینه شبنم بس است
99
خامشی آرد پریزادان معنی را به دام
توشه غواص گوهرجوی، پاس دم بس است
1010
زود سیری های دولت را اگر خواهی دلیل
از سلیمان روی پنهان کردن خاتم بس است
1111
غم مخور صائب اگر ننشست نقشت در جهان
اهل معنی را ز عالم نام چون خاتم بس است

