Toggle stanza 1
درین جهان نشود حال آن جهان معلوم
1

درین جهان نشود حال آن جهان معلوم

که مغز را نتوان کرد از استخوان معلوم

2

که دیده حاشیه باشد ز متن مشکلتر؟

نشد ز سبزه خط راز آن دهان معلوم

3

عیار ناز ترا اهل عشق می دانند

که بی کشش نشود زور هر کمان معلوم

4

اگر چه معنی نازک شود برهنه زلفظ

مرا نشد ز کمر هیچ ازان میان معلوم

5

ز شوق من چه تواند زبان خامه نوشت؟

ضمیر لال نگردد به ترجمان معلوم

6

توان ز سختی ایام صبر هر کس یافت

عیار زر شود از سنگ امتحان معلوم

7

جنون من به خط سبز گلرخان بسته است

که در بهار شود شور بلبلان معلوم

8

ز حسن عاقبت آغاز را توان دریافت

که هست تیر کج و راست در نشان معلوم

9

ز اشک راز دل بیقرار من شد فاش

که از ستاره شود سیر آسمان معلوم

10

بلندی سخن دلپذیر ما صائب

ز گرد سرمه نگردد در اصفهان معلوم

Sources

Persian text source: Ganjoor