غزل شمارهٔ 5761
Toggle stanza 1درین جهان نشود حال آن جهان معلوم
11
درین جهان نشود حال آن جهان معلوم
که مغز را نتوان کرد از استخوان معلوم
22
که دیده حاشیه باشد ز متن مشکلتر؟
نشد ز سبزه خط راز آن دهان معلوم
33
عیار ناز ترا اهل عشق می دانند
که بی کشش نشود زور هر کمان معلوم
44
اگر چه معنی نازک شود برهنه زلفظ
مرا نشد ز کمر هیچ ازان میان معلوم
55
ز شوق من چه تواند زبان خامه نوشت؟
ضمیر لال نگردد به ترجمان معلوم
66
توان ز سختی ایام صبر هر کس یافت
عیار زر شود از سنگ امتحان معلوم
77
جنون من به خط سبز گلرخان بسته است
که در بهار شود شور بلبلان معلوم
88
ز حسن عاقبت آغاز را توان دریافت
که هست تیر کج و راست در نشان معلوم
99
ز اشک راز دل بیقرار من شد فاش
که از ستاره شود سیر آسمان معلوم
1010
بلندی سخن دلپذیر ما صائب
ز گرد سرمه نگردد در اصفهان معلوم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

