غزل شمارهٔ 218
Toggle stanza 1هر که دید از باده لعلی به سامان شیشه را
11
هر که دید از باده لعلی به سامان شیشه را
میدهد ترجیح بر کان بدخشان شیشه را
22
گرچه در ابر تنک خورشید را نتوان نهفت
میکنم از سادگی در خرقه پنهان شیشه را
33
گر به رقص آرد دل بی تاب ما را دور نیست
باده شوخی که سازد پایکوبان شیشه را
44
با شراب عشق خودداری نمیآید ز دل
جوش این مِیْ میدهد کشتی به طوفان شیشه را
55
جلوه خورشید دارد در کنار صبحدم
باده گلرنگ در چاک گریبان شیشه را
66
در خراباتی که ما لنگر ز مستی کردهایم
دعوی جلوه است با سرو خرامان شیشه را
77
زان شراب لعل سرگرمم که از هر قطرهاش
اخگر خورشید باشد در گریبان شیشه را
88
سرو همت را برومندی بود در بر گریز
خنده میریزد ز لب در وقت احسان شیشه را
99
کار هر دل نیست راز عشق پنهان داشتن
زور این مِیْ میکند چون نار خندان شیشه را
1010
مِیْ کشان را شکوهای از گردش افلاک نیست
در بغل دارند صائب می پرستان شیشه را

