غزل شمارهٔ 4363
Toggle stanza 1آن شوخ چه گویم که دل از دست چسان برد
11
آن شوخ چه گویم که دل از دست چسان برد
نامد به کنار من ودل را زمیان برد
22
دل خون شد وآن ترک جفاکیش نیامد
در خاک هدف حسرت آن سخت کمان برد
33
در رشته جان تاب فتاده است ز غیرت
تا دست تصور که به آن موی میان برد
44
کیفیت چشم تو اثر کرد به دلها
غماز خبر راه به اسرار نهان برد
55
از برق حوادث نکند پاک گهر بیم
رنگ از رخ یاقوت به آتش نتوان برد
66
چون سیل گرانسنگ که از کوه بغلطد
صد کوه غم از سینه من رطل گران برد
77
از سطر شماری قدمی پیشترک نه
پی زین ره باریک به مقصد نتوان برد
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
Sources
Persian text source: Ganjoor

