غزل شمارهٔ 5038
Toggle stanza 1گوهر فروز دیده بیدار خویش باش
11
گوهر فروز دیده بیدار خویش باش
برق فنای خرمن پندار خویش باش
22
ازچاه مکر، روی زمین موج می زند
ای یوسف زمانه خبردار خویش باش
33
خود را چو یافتی همه عالم ازان توست
چشم از جهان بپوش، طلبکار خویش باش
44
در سایه حمایت دست دعا گریز
فانوس شمع دولت بیدار خویش باش
55
کار جهان به مردم بیکار واگذار
فرصت غنیمت است پی کار خویش باش
66
گفتار را به خامه بی مغز واگذار
آیینه وار شاهد کردار خویش باش
77
درزیر بارمنت بال هما مرو
مسند نشین سایه دیوار خویش باش
88
روشندلی در انجمن روزگار نیست
از داغ دل چراغ شب تار خویش باش
99
در پیش ابر همچو صدف آبرو مریز
روزی خور دوچشم گهربار خویش باش
1010
دولت زشش جهت به توآورده است روی
ازشش جهت تونیز خبردار خویش باش
1111
تو غافلی و گرنه درین بحر هر حباب
سر بسته نکته ای است که هشیار خویش باش
1212
قد خمیده صیقل زنگار غفلت است
در وقت شیب، صیقل زنگار خویش باش
1313
صائب کنون که کار تو با خود فتاده است
رحمی به حال خود کن و غمخوار خویش باش
Zameen

