غزل شمارهٔ 531
Toggle stanza 1می کند وقت خوش از عمر برومند مرا
11
می کند وقت خوش از عمر برومند مرا
خونی وقت، بود خونی فرزند مرا
22
نخل تنهایی من میوه فراوان دارد
نیست چون بی ثمران حاجت پیوند مرا
33
بحر و کان در نظرم چشم ترست و لب خشک
رفته تا پای به گنج از دل خرسند مرا
44
تلخ و شیرین جهان در نظرم یکسان است
زهرچشم است گوارا چو شکرخند مرا
55
صد بیابان ز غزالان رم من در پیش است
همچو مجنون نتوان کرد نظربند مرا
66
نفس سرد، پر و بال شود آتش را
هست محتاج به بند آن که دهد پند مرا
77
دانه سوخته جز آه ندارد ثمری
نکند ابر گهربار برومند مرا
88
شادم از بی بری خویش درین باغ چو سرو
که به خاطر گرهی نیست ز پیوند مرا
99
نیست جز پاکی دامن گنهم چون مه مصر
کو عزیزی که برون آورد از بند مرا؟
1010
دیده ام عاقبت اهل هنر را صائب
نتوان کرد به تعلیم هنرمند مرا

