غزل شمارهٔ 4827
Toggle stanza 1شربت بیماری دل تیغ سیراب است و بس
11
شربت بیماری دل تیغ سیراب است و بس
صندلی درد سر ویرانه سیلاب است و بس
22
گم مکن ره، خضر اگر تیری به تاریکی فکند
چشمه حیوان دم شمشیر سیراب است و بس
33
مجلس اهل ریا چون بوریا افسرده است
آن که دارد آتشی در سینه محراب است و بس
44
تا گریبان مردم عالم به خون آلوده اند
پاکدامانی که می بینیم قصاب است و بس
55
ای که می پرسی که در ملک محبت باب چیست
اشک گرم و چهره خونین همین باب است و بس
66
تیره روزان را خبر از گردش سیاره نیست
بشکند چون رنگ بر رخسار، مهتاب است و بس
77
نیست صائب زاهدان خشک را نور شعور
مشرق روشن ضمیران عالم آب است و بس
Sources
Persian text source: Ganjoor

