Toggle stanza 1
شربت بیماری دل تیغ سیراب است و بس
1

شربت بیماری دل تیغ سیراب است و بس

صندلی درد سر ویرانه سیلاب است و بس

2

گم مکن ره، خضر اگر تیری به تاریکی فکند

چشمه حیوان دم شمشیر سیراب است و بس

3

مجلس اهل ریا چون بوریا افسرده است

آن که دارد آتشی در سینه محراب است و بس

4

تا گریبان مردم عالم به خون آلوده اند

پاکدامانی که می بینیم قصاب است و بس

5

ای که می پرسی که در ملک محبت باب چیست

اشک گرم و چهره خونین همین باب است و بس

6

تیره روزان را خبر از گردش سیاره نیست

بشکند چون رنگ بر رخسار، مهتاب است و بس

7

نیست صائب زاهدان خشک را نور شعور

مشرق روشن ضمیران عالم آب است و بس

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور