غزل شمارهٔ 5203
Toggle stanza 1نشأه می گرچه نتوان یافتن از جام خشک
11
نشأه می گرچه نتوان یافتن از جام خشک
گاه کار بوسه تر می کند پیغام خشک
22
گر به بوسی ترنمی سازی لب خشک مرا
قانعم از لعل سیراب توبا دشنام خشک
33
مردمی هرگز ز چشم او ندیدم،گر چه من
می کشم روغن به زور جذبه ازبادام خشک
44
وای برمن کز عقیق آبدار او مراست
چون نگین دان،با کمال قرب قسمت کام خشک
55
در تلاش نام خون دل مخور چندین، که شد
روسیاهی حاصل من چون عقیق ازنام خشک
66
حاصل من از تهی چشمی زوصلش حسرت است
همچو صیادی که از دریابرآرد دام خشک
77
نیست پیش عارفان درخانه پردازی تمام
تانسازد بوریا درویش از اندام خشک
88
شود از خال افزون دلربایی زلف را
تا نباشد دانه،گیرایی ندارد دام خشک
99
آنچنان کز خامشی بحر کرم آید به جوش
خشک سازد چشمه انعام را ابرام خشک
1010
نیست صائب بردل من بار، بی برگی چونی
می تراود نغمه های تر ز من با کام خشک
Sources
Persian text source: Ganjoor

