شمارهٔ 31 - حکایت
Toggle stanza 1پیری اندر قبیلهٔ ما بود
11
پیری اندر قبیلهٔ ما بود
که جهاندیدهتر ز عنقا بود
22
صد و پنجه بزیست یا صد و شصت
بعد از آن پشتِ طاقتش بشکست
33
دست ذوق از طعام باز کشید
خفّت و رنجوریش دراز کشید
44
روز و شب آخ و آخ و ناله و وای
خویشتن در بلا و هر که سرای
55
گشته صد ره ز جانِ خویش نفور
او از آن رنج و ما از آن رنجور
66
نشنیدی حدیث خواجهٔ بلخ
«مرگ خوشتر که زندگانی تلخ»
77
موی گردد پس از سیاهی بور
نیست بعد از سپیدی الّا گور
88
عاقبت پیک جانسِتان برسد
ما گرفتار و الاَمان برسد
99
جان سختش به پیش لب دیدم
روز عمرش به تنگ شب دیدم
1010
بارکی گفتمش به خفیه لطیف
که به سلمت بریم یا به حفیف؟
1111
گفت خاموش ازین سخن، زنهار!
بیش زحمت مده، صُداع گذار
1212
ابلهم تا هلاک جان خواهم؟
راست خواهی؟ نه این نه آن خواهم
1313
مگر از دیدنم ملول شدی؟
که به مرگم چنین عجول شدی؟
1414
میروم گر تو را ز من ننگ است
که نه شیراز و روستا تنگ است
1515
بَسَم این جایگه صباح و مسا
رفتم اینک، بیار کفش و عصا
1616
او در این گفت و تن ز جان پرداخت
رفت و منزل به دیگران پرداخت
1717
اندر آن دم که چشمهاش بخفت
میشنیدم که زیر لب میگفت
1818
ای دریغا که دیر ننشستم
رختْ بیاختیار بربستم
1919
آرزویِ زوال کس نکند
هرگز آب حیات بس نکند

