غزل شمارهٔ 179
Poet: Saadi
Toggle stanza 1کیست آن ماه منور که چنین میگذرد
11
کیست آن ماه منور که چنین میگذرد
تشنه جان میدهد و ماء معین میگذرد
22
سرو اگر نیز تحول کند از جای به جای
نتوان گفت که زیباتر از این میگذرد
33
حور عین میگذرد در نظر سوختگان
یا مه چارده یا لعبت چین میگذرد
44
کام از او کس نگرفتست مگر باد بهار
که بر آن زلف و بناگوش و جبین میگذرد
55
مردم زیر زمین رفتن او پندارند
کآفتابست که بر اوج برین میگذرد
66
پای گو بر سر عاشق نه و بر دیده دوست
حیف باشد که چنین کس به زمین میگذرد
77
هر که در شهر دلی دارد و دینی دارد
گو حذر کن که هلاک دل و دین میگذرد
88
از خیال آمدن و رفتنش اندر دل و چشم
با گمان افتم و گر خود به یقین میگذرد
99
گر کند روی به ما یا نکند حکم او راست
پادشاهیست که بر ملک یمین میگذرد
1010
سعدیا گوشهنشینی کن و شاهدبازی
شاهد آنست که بر گوشهنشین میگذرد
Zameen

