غزل شمارهٔ 32
Poet: Saadi
Toggle stanza 1معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
11
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
22
غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم
که کید سحر به ضحاک و سامری آموخت
33
تو بت چرا به معلم روی؟ که بتگر چین
به چین زلف تو آید به بتگری آموخت
44
هزار بلبلِ دستانسرای عاشق را
بباید از تو سخن گفتنِ دری آموخت
55
برفت رونق بازار آفتاب و قمر
از آن که ره به دکان تو مشتری آموخت
66
همه قبیلهٔ من عالمان دین بودند
مرا معلم عشق تو شاعری آموخت
77
مرا به شاعری آموخت روزگار آن گه
که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت
88
مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من
وجود من ز میان تو لاغری آموخت
99
بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورع
چنان بکند که صوفی قلندری آموخت
1010
دگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطن
کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت
1111
من آدمی به چنین شکل و قد و خوی و روش
ندیدهام مگر این شیوه از پری آموخت
1212
به خون خلق فروبرده پنجه کاین حَنّاست
ندانمش که به قتل که شاطری آموخت
1313
چنین بگریم از این پس که مرد بتواند
در آب دیده سعدی شناوری آموخت
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
به غمزه چشم تو درس ستمگری آموخت
به خط لبت سبق روح پروری آموخت
JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 60
سالی محمد خوارزمشاه رحمة الله علیه با خَتا برای مصلحتی صلح اختیار کرد. به جامع کاشغَر در آمدم، پسری دیدم نحوی به غایتِ اعتدال و نهایتِ جمال، چنان که در امثال او گویند:
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
SaadiGolestanباب پنجم در عشق و جوانیحکایت شمارهٔ 17

