غزل شمارهٔ 462
Toggle stanza 1طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن
11
طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن
با شهد میرود ز دهانت به در سخن
22
گر من نگویمت که تو شیرین عالمی
تو خویشتن دلیل بیاری به هر سخن
33
واجب بود که بر سخنت آفرین کنند
لیکن مجال گفت نباشد تو در سخن
44
در هیچ بوستان چو تو سروی نیامدهست
بادامچشم و پستهدهان و شکرسخن
55
هرگز شنیدهای ز بن سرو بوی مشک؟
یا گوش کردهای ز دهان قمر سخن؟
66
انصاف نیست پیش تو گفتن حدیث خویش
من عهد میکنم که نگویم دگر سخن
77
چشمان دلبرت به نظر سحر میکنند
من خود چگونه گویمت اندر نظر سخن
88
ای باد اگر مجال سخن گفتنت بود
در گوش آن ملول بگوی این قدر سخن
99
وصفی چنان که لایق حسنت نمیرود
آشفتهحال را نبود معتبر سخن
1010
در میچکد ز منطق سعدی به جای شعر
گر سیم داشتی بنوشتی به زر سخن
1111
دانندش اهل فضل که مسکین غریق بود
هر گه که در سفینه ببینند تر سخن
Zameen

