غزل شمارهٔ 604
Poet: Saadi
Toggle stanza 1زنده بی دوست خفته در وطنی
11
زنده بی دوست خفته در وطنی
مَثَلِ مردهایست در کفنی
22
عیش را بی تو عیش نتوان گفت
چه بوَد بی وجودِ روحْ تنی
33
تا صبا میرود به بستانها
چون تو سروی نیافت در چمنی
44
و آفتابی خلاف امکان است
که برآید ز جیب پیرهنی
55
وآن شکن برشکنْ قبائلِ زلف
که بلاییست زیر هر شکنی
66
بر سر کوی عشق بازاریست
که نیارد هزارْ جانْ ثمنی
77
جای آن است اگر ببخشایی
که نبینی فقیرتر ز منی
88
هفت کشور نمیکنند امروز
بی مقالات سعدی انجمنی
99
از دو بیرون نَه یا دلت سنگیست
یا به گوشت نمیرسد سخنی
Zameen

