غزل شمارهٔ 102
Toggle stanza 1تا دستها کمر نکنی بر میان دوست
11
تا دستها کمر نکنی بر میان دوست
بوسی به کام دل ندهی بر دهان دوست
22
دانی حیات کشته شمشیر عشق چیست
سیبی گزیدن از رخ چون بوستان دوست
33
بر ماجرای خسرو و شیرین قلم کشید
شوری که در میان من است و میان دوست
44
خصمی که تیر کافرش اندر غزا نکشت
خونش بریخت ابروی همچون کمان دوست
55
دل رفت و دیده خون شد و جان ضعیف ماند
وآن هم برای آن که کنم جان فشان دوست
66
روزی به پای مرکب تازی درافتمش
گر کبر و ناز باز نپیچد عنان دوست
77
هیهات کام من که برآید در این طلب
این بس که نام من برود بر زبان دوست
88
چون جان سپردنیست به هر صورتی که هست
در کوی عشق خوشتر و بر آستان دوست
99
با خویشتن همیبرم این شوق تا به خاک
وز خاک سر برآرم و پرسم نشان دوست
1010
فریاد مردمان همه از دست دشمن است
فریاد سعدی از دل نامهربان دوست
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
یا از زبان دوست شنو داستان دوست
یا از زبان آن که شنید از زبان دوست
JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 120
باریکتر چرا نشوم از میان دوست؟
می بایدم گذشت ز تنگ دهان دوست
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 2018
ای پیکِ پیخجسته که داری نشانِ دوست
با ما مگو به جز سخنِ دلنشانِ دوست
SaadiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 101

