غزل شمارهٔ 320
Toggle stanza 1یاری به دست کن که به امید راحتش
11
یاری به دست کن که به امید راحتش
واجب کند که صبر کنی بر جراحتش
22
ما را که ره دهد به سراپردهٔ وصال؟
ای باد صبحدم خبری ده ز ساحتش
33
باران چون ستارهام از دیدگان بریخت
رویی که صبح خیره شود در صباحتش
44
هر گه که گویم این دل ریشم درست شد
بر وی پراکند نمکی از ملاحتش
55
هرچ آن قبیحتر بکند یار دوستروی
داند که چشم دوست نبیند قباحتش
66
بیچارهای که صورت رویت خیال بست
بیدیدنت خیال مبند استراحتش
77
با چشم نیمخواب تو خشم آیدم همی
از چشمهای نرگس و چندان وقاحتش
88
رفتار شاهد و لب خندان و روی خوب
چون آدمی طمع نکند در سماحتش
99
سعدی که داد وصف همه نیکوان به داد
عاجز بماند در تو زبان فصاحتش

