غزل شمارهٔ 145
Toggle stanza 1آفرین خدای بر جانت
11
آفرین خدای بر جانت
که چه شیرین لبست و دندانت
22
هر که را گم شدست یوسف دل
گو ببین در چه زنخدانت
33
فتنه در پارس بر نمیخیزد
مگر از چشمهای فتانت
44
سرو اگر نیز آمدی و شدی
نرسیدی بگرد جولانت
55
شب تو روز دیگران باشد
کآفتابست در شبستانت
66
تا کی ای بوستان روحانی
گله از دست بوستانبانت
77
بلبلانیم یک نفس بگذار
تا بنالیم در گلستانت
88
گر هزارم جفا و جور کنی
دوست دارم هزار چندانت
99
آزمودیم زور بازوی صبر
و آبگینست پیش سندانت
1010
تو وفا گر کنی و گر نکنی
ما به آخر بریم پیمانت
1111
مژده از من ستان به شادی وصل
گر بمیرم به درد هجرانت
1212
سعدیا زنده عارفی باشی
گر برآید در این طلب جانت

