غزل شمارهٔ 144
Toggle stanza 1ای که رحمت مینیاید بر منت
11
ای که رحمت مینیاید بر منت
آفرین بر جان و رحمت بر تنت
22
قامتت گویم که دلبند است و خوب
یا سخن یا آمدن یا رفتنت
33
شرمش از روی تو باید آفتاب
کاندر آید بامداد از روزنت
44
حسن اندامت نمیگویم به شرح
خود حکایت میکند پیراهنت
55
ای که سر تا پایت از گل خرمن است
رحمتی کن بر گدای خرمنت
66
ماهرویا! مهربانی پیشه کن
سیرتی چون صورت مستحسنت
77
ای جمال کعبه رویی باز کن
تا طوافی میکنم پیرامُنت
88
دست گیر این پنج روزم در حیات
تا نگیرم در قیامت دامنت
99
عزم دارم کز دلت بیرون کنم
و اندرون جان بسازم مسکنت
1010
درد دل با سنگدل گفتن چه سود
باد سردی میدمم در آهنت
1111
گفتم «از جورت بریزم خون خویش»
گفت «خون خویشتن در گردنت»
1212
گفتم «آتش درزنم آفاق را»
گفت سعدی درنگیرد با منت

