غزل شمارهٔ 127
Poet: Saadi
Toggle stanza 1دل نماندهست که گوی خم چوگان تو نیست
11
دل نماندهست که گوی خم چوگان تو نیست
خصم را پای گریز از سر میدان تو نیست
22
تا سر زلف پریشان تو در جمع آمد
هیچ مجموع ندانم که پریشان تو نیست
33
در تو حیرانم و اوصاف معانی که تو راست
و اندر آن کس که بصر دارد و حیران تو نیست
44
آن چه عیبست که در صورت زیبای تو هست
وان چه سحرست که در غمزهٔ فتان تو نیست
55
آب حیوان نتوان گفت که در عالم هست
گر چنانست که در چاه زنخدان تو نیست
66
از خدا آمدهای آیت رحمت بر خلق
وان کدام آیت لطفست که در شأن تو نیست
77
گر تو را هست شکیب از من و امکان فراغ
به وصالت که مرا طاقت هجران تو نیست
88
تو کجا نالی از این خار که در پای منست
یا چه غم داری از این درد که بر جان تو نیست
99
دردی از حسرت دیدار تو دارم که طبیب
عاجز آمد که مرا چاره درمان تو نیست
1010
آخر ای کعبهٔ مقصود کجا افتادی؟
که خود از هیچ طرف حد بیابان تو نیست
1111
گر برانی چه کند بنده که فرمان نبرد
ور بخوانی عجب از غایت احسان تو نیست
1212
سعدی از بند تو هرگز به درآید؟ هیهات!
بلکه حیفست بر آنکس که به زندان تو نیست

