غزل شمارهٔ 165
Poet: Saadi
Toggle stanza 1که میرود به شفاعت که دوست بازآرد
11
که میرود به شفاعت که دوست بازآرد
که عیش خلوت بی او کدورتی دارد
22
که را مجال سخن گفتن است به حضرت او
مگر نسیم صبا کاین پیام بگزارد
33
ستیزه بردن با دوستان همین مثلست
که تشنه چشمه حیوان به گِل بینبارد
44
مرا که گفت دل از یار مهربان بردار
به اعتماد صبوری که شوق نگذارد
55
که گفت هر چه ببینی ز خاطرت برود
مرا تمام یقین شد که سهو پندارد
66
حرام باد بر آن کس نشست با معشوق
که از سر همه برخاستن نمییارد
77
درست ناید از آن مدعی حقیقت عشق
که در مواجهه تیغش زنند و سر خارد
88
به کام دشمنم ای دوست این چنین مگذار
کس این کند که دل دوستان بیازارد
99
بیا که در قدمت اوفتم و گر بکشی
نمیرد آن که به دست تو روح بسپارد
1010
حکایت شب هجران که بازداند گفت
مگر کسی که چو سعدی ستاره بشمارد
Zameen

