غزل شمارهٔ 541
Toggle stanza 1مگر دگر سخن دشمنان نیوشیدی
11
مگر دگر سخن دشمنان نیوشیدی
که روی چون قمر از دوستان بپوشیدی
22
من از جفای زمان، بلبلا نخفتم دوش
تو را چه بود که تا صبح میخروشیدی
33
قضا به ناله مظلوم و لابه محروم
دگر نمیشود ای نفس بس که کوشیدی
44
کنون حلاوت پیوند را بدانی قدر
که شربت غم هجران تلخ نوشیدی
55
به مقتضای زمان اقتصار کن سعدی
که آن چه غایت جهد تو بود کوشیدی

