غزل شمارهٔ 139
Poet: Saadi
Toggle stanza 1دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت
11
دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت
غمت از سر ننهم گر دلت از ما بگرفت
22
خال مشکین تو از بنده چرا در خط شد
مگر از دود دلم روی تو سودا بگرفت
33
دوش چون مشعله شوق تو بگرفت وجود
سایهای در دلم انداخت که صد جا بگرفت
44
به دم سرد سحرگاهی من بازنشست
هر چراغی که زمین از دل صهبا بگرفت
55
الغیاث از من دل سوخته ای سنگین دل
در تو نگرفت که خون در دل خارا بگرفت
66
دل شوریده ما عالم اندیشه ماست
عالم از شوق تو در تاب که غوغا بگرفت
77
بربود انده تو صبرم و نیکو بربود
بگرفت انده تو جانم و زیبا بگرفت
88
دل سعدی همه ز ایام بلا پرهیزد
سر زلف تو ندانم به چه یارا بگرفت
Zameen

