غزل شمارهٔ 126
Toggle stanza 1نه خود اندر زمین نظیر تو نیست
11
نه خود اندر زمین نظیر تو نیست
که قمر چون رخ منیر تو نیست
22
ندهم دل به قد و قامت سرو
که چو بالای دلپذیر تو نیست
33
در همه شهر ای کمانابرو
کس ندانم که صید تیر تو نیست
44
دل مردم دگر کسی نبرد
که دلی نیست کان اسیر تو نیست
55
گر بگیری نظیر من چه کنم؟
که مرا در جهان نظیر تو نیست
66
ظاهر آنست کان دل چو حدید
درخور صدر چون حریر تو نیست
77
همه عالم به عشقبازی رفت
نام سعدی که در ضمیر تو نیست

