غزل شمارهٔ 46
Toggle stanza 1دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست
11
دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست
از خانه برون آمد و بازار بیاراست
22
در وهم نگنجد که چه دلبند و چه شیرین
در وصف نیاید که چه مطبوع و چه زیباست
33
صبر و دل و دین میرود و طاقت و آرام
از زخم پدید است که بازوش تواناست
44
از بهر خدا روی مپوش از زن و از مرد
تا صنع خدا مینگرند از چپ و از راست
55
چشمی که تو را بیند و در قدرت بی چون
مدهوش نماند نتوان گفت که بیناست
66
دنیا به چه کار آید و فردوس چه باشد
از بارخدا به ز تو حاجت نتوان خواست
77
فریاد من از دست غمت عیب نباشد
کاین درد نپندارم از آن من تنهاست
88
با جور و جفای تو نسازیم چه سازیم
چون زَهره و یارا نبود چاره مداراست
99
از روی شما صبر نه صبر است که زهر است
وز دست شما زهر نه زهر است که حلواست
1010
آن کام و دهان و لب و دندان که تو داری
عیش است ولی تا ز برای که مهیاست
1111
گر خون من و جمله عالم تو بریزی
اقرار بیاریم که جرم از طرف ماست
1212
تسلیم تو سعدی نتواند که نباشد
گر سر بنهد ور ننهد دست تو بالاست
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
لاله قدح باده و گل شاهد رعناست
گلبانگ زنان مرغ چمن مطرب گویاست
JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 118
امروز به هر حالی بغداد بخاراست
کجا میر خراسانست، پیروزی آنجاست
RudakiQasaʾid va Qitʿatشمارهٔ 16
ماهی بچهای شوخ به شاهین بچهای گفت
این سلسلهٔ موج که بینی همه دریاست
Allama IqbalPayam-e Mashriqافکاربخش 25 - شاهین و ماهی

