غزل شمارهٔ 614
Poet: Saadi
Toggle stanza 1کبر یک سو نِه اگر شاهد درویشانی
11
کبر یک سو نِه اگر شاهد درویشانی
دیوِ خوشطبع بِه از حورِ گرهپیشانی
22
آرزو میکندم با تو دمی در بستان
یا به هر گوشه که باشد که تو خود بستانی
33
با من کشتهٔ هجران نفسی خوش بنشین
تا مگر زنده شوم زآن نفس روحانی
44
گر در آفاق بگردی به جز آیینه تو را
صورتی کس ننماید که بدو میمانی
55
هیچ دورانی بی فتنه نگویند که بود
تو بدین حسن مگر فتنه این دورانی
66
مردم از ترس خدا سجده رویت نکنند
بامدادت که ببینند و من از حیرانی
77
گرم از پیش برانی و به شوخی نروم
عفو فرمای که عجز است نه بی فرمانی
88
نه گزیر است مرا از تو نه امکان گریز
چاره صبر است که هم دردی و هم درمانی
99
بندگان را نبود جز غم آزادی و من
پادشاهی کنم ار بنده خویشم خوانی
1010
زین سخنهای دلاویز که شرح غم توست
خرمنی دارم و ترسم به جوی نستانی
1111
تو که یک روز پراکنده نبودهست دلت
صورت حال پراکندهدلان کی دانی
1212
نفسی بندهنوازی کن و بنشین ار چند
آتشی نیست که او را به دمی بنشانی
1313
سخن زندهدلان گوش کن از کشته خویش
چون دلم زنده نباشد که تو در وی جانی
1414
این توانی که نیایی ز در سعدی باز
لیک بیرون روی از خاطر او نتوانی
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
اَحمَدُ اللهَ عَلی مَعْدِلَةِ السُلطانِ
احمدِ شیخ اُوِیسِ حسنِ ایلخانی
HafezGhazaliyatغزل شمارهٔ 472
خسروا دادگرا شیردلا بحرکفا
ای جلال تو به انواع هنر ارزانی
HafezQitʿatقطعه شمارهٔ 32
ساقیا باده که اکسیر حیات است بیار
تا تن خاکی من عین بقا گردانی
HafezQitʿatقطعه شمارهٔ 33
به حق و حرمت آنکه همگان را جانی
قدحی پر کن از آنکه صفتش میدانی
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 2880

