غزل شمارهٔ 95
Toggle stanza 1آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوست
11
آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوست
موقف آزادگان بر سر میدان اوست
22
ره به در از کوی دوست نیست که بیرون برند
سلسله پای جمع زلف پریشان اوست
33
چند نصیحت کنند بیخبرانم به صبر
درد مرا ای حکیم صبر نه درمان اوست
44
گر کند انعام او در من مسکین نگاه
ور نکند حاکمست بنده به فرمان اوست
55
گر بزند بیگناه عادت بخت منست
ور بنوازد به لطف غایت احسان اوست
66
میل ندارم به باغ انس نگیرم به سرو
سروی اگر لایقست قد خرامان اوست
77
چون بتواند نشست آن که دلش غایبست
یا بتواند گریخت آن که به زندان اوست
88
حیرت عشاق را عیب کند بیبصر
بهره ندارد ز عیش هر که نه حیران اوست
99
چون تو گلی کس ندید در چمن روزگار
خاصه که مرغی چو من بلبل بستان اوست
1010
گر همه مرغی زنند سختکمانان به تیر
حیف بود بلبلی کاین همه دستان اوست
1111
سعدی اگر طالبی راه رو و رنج بر
کعبه دیدار دوست صبر بیابان اوست

