غزل شمارهٔ 349
Toggle stanza 1بیدل گمان مبر که نصیحت کند قبول
11
بیدل گمان مبر که نصیحت کند قبول
من گوش استماع ندارم، لِمَنْ یقول؟
22
تا عقل داشتم نگرفتم طریق عشق
جایی دلم برفت که حیران شود عَقول
33
آخر نه دل به دل رود؟ انصاف من بده
چون است من به وصل تو مشتاق و تو مَلول؟
44
یک دم نمیرود که نه در خاطری ولیک
بسیار فرق باشد از اندیشه تا وُصول
55
روزی سرت ببوسم و در پایت اوفتم
پروانه را چه حاجت پروانهٔ دخول؟
66
گنجشک بین که صحبت شاهینش آرزوست
بیچاره در هلاک تن خویشتن عجول
77
نَفْسی تَزولُ عاقبةَ الأَمرِ فی الهوی
یا مُنْیَتی و ذِکرُک فی النَّفسِ لایَزول
88
ما را به جز تو در همه عالم عزیز نیست
گر رد کنی بِضاعتِ مُزْجاة ور قبول
99
ای پیک نامهبر که خبر میبری به دوست
یالَیْت اگر به جای تو من بودمی رسول
1010
دوران دهر و تجرِبتم سر سپید کرد
وز سر به در نمیرودم همچنان فُضول
1111
سعدی چو پایبند شدی بار غم ببر
عیّار دست بسته نباشد مگر حَمول
Zameen

