غزل شمارهٔ 91
Poet: Saadi
Toggle stanza 1سفر دراز نباشد به پای طالب دوست
11
سفر دراز نباشد به پای طالب دوست
که زندهٔ ابدست آدمی که کشتهٔ اوست
22
شرابخوردهٔ معنی چو در سماع آید
چه جای جامه که بر خویشتن بدرّد پوست
33
هر آن که با رخ منظور ما نظر دارد
به ترک خویش بگوید که خصم عربدهجوست
44
حقیر تا نشماری تو آب چشم فقیر
که قطره قطرهٔ باران چو با هم آمد جوست
55
نمیرود که کمندش همیبَرَد مشتاق
چه جای پند نصیحتکنانِ بیهدهگوست
66
چو در میانهٔ خاک اوفتادهای بینی
از آن بپرس که چوگان از او مپرس که گوست
77
چرا و چون نرسد بندگان مخلص را
رواست گر همه بد میکنی بکن که نکوست
88
کدام سرو سهی راست با وجود تو قدر
کدام غالیه را پیش خاک پای تو بوست
99
بسی بگفت خداوند عقل و نشنیدم
که دل به غمزهٔ خوبان مده که سنگ و سبوست
1010
هزار دشمن اگر بر سرند سعدی را
به دوستی که نگوید به جز حکایت دوست
1111
به آب دیدهٔ خونین نبشته قصهٔ عشق
نظر به صفحهٔ اوّل مکن که توبرتوست
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
تو را ز دوست بگویم حکایت بی پوست
همه ازوست و گر نیک بنگری همه اوست
JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 88
سرِ ارادتِ ما و آستانِ حضرت دوست
که هر چه بر سرِ ما میرود ارادتِ اوست
HafezGhazaliyatغزل شمارهٔ 58
بِتا هلاک شود دوست در محبت دوست
که زندگانی او در هلاک بودن اوست
SaadiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 89

