غزل شمارهٔ 88
Poet: Jami
Toggle stanza 1تو را ز دوست بگویم حکایت بی پوست
تو را ز دوست بگویم حکایت بی پوست
همه ازوست و گر نیک بنگری همه اوست
جمالش از همه ذرات کون مکشوف است
حجاب تو همه پندارهای تو بر توست
ازوست جمله بد و نیک لیک هرچه بد است
ازان بد است که از ماست چون ازوست نکوست
به سیل خیز حوادث کجا شود غرقه
کسی که لجه بحرش فروتر از زانوست
چه شد که قبله معین بود به فتوی شرع
چو دوست با تو ز کل جهات روی به روست
ز دست تفرقه شد چاک خرقه سان دل من
ولی ز رشته وحدت هنوز امید رفوست
حدیث وصل اگر رفت غم مخور جامی
هرآن جریمه که از عشق سرزند معفوست
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
سرِ ارادتِ ما و آستانِ حضرت دوست
که هر چه بر سرِ ما میرود ارادتِ اوست
HafezGhazaliyatغزل شمارهٔ 58
بِتا هلاک شود دوست در محبت دوست
که زندگانی او در هلاک بودن اوست
SaadiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 89
سفر دراز نباشد به پای طالب دوست
که زندهٔ ابدست آدمی که کشتهٔ اوست
SaadiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 91
Sources
Persian text source: Ganjoor

