غزل شمارهٔ 538
Poet: Saadi
Toggle stanza 1گفتم آهندلی کنم چندی
11
گفتم آهندلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
22
وآن که را دیده در دهان تو رفت
هرگزش گوش نشنود پندی
33
خاصه ما را که در ازل بوده است
با تو آمیزشی و پیوندی
44
به دلت، کز دلت به در نکنم
سختتر زین مخواه سوگندی
55
یک دم آخر حجاب یک سو نه
تا برآساید آرزومندی
66
همچنان پیر نیست مادر دهر
که بیاورد چون تو فرزندی
77
ریش فرهاد بهترک میبود
گر نه شیرین نمک پراکندی
88
کاشکی خاک بودمی در راه
تا مگر سایه بر من افکندی
99
چه کند بندهای که از دل و جان
نکند خدمت خداوندی
1010
سعدیا دور نیکنامی رفت
نوبت عاشقی است یک چندی
Zameen

