بخش 21 - حکایتِ لقمانِ حکیم
Toggle stanza 1شنیدم که لقمان سیهفام بود
11
شنیدم که لقمان سیهفام بود
نه تنپرور و نازکاندام بود
22
یکی بندهٔ خویش پنداشتش
زبون دید و در کارِ گل داشتش
33
جفا دید و با جور و قهرش بساخت
به سالی سَرایی ز بهرش بساخت
44
چو پیش آمدش بندهٔ رفته باز
ز لقمانش آمد نهیبی فراز
55
به پایش درافتاد و پوزش نمود
بخندید لقمان که پوزش چه سود؟
66
به سالی ز جورت جگر خون کنم
به یک ساعت از دل به در چون کنم؟
77
ولی هم ببخشایم ای نیکمرد
که سود تو ما را زیانی نکرد
88
تو آباد کردی شبستانِ خویش
مرا حکمت و معرفت گشت بیش
99
غلامی است در خیلم ای نیکبخت
که فرمایمش وقتها کارِ سخت
1010
دگر ره نیازارمش سخت، دل
چو یاد آیدم سختیِ کارِ گل
1111
هر آن کس که جورِ بزرگان نبُرد
نسوزد دلش بر ضعیفانِ خُرد
1212
گر از حاکمان سختت آید سخُن
تو بر زیردستان درشتی مکُن
1313
نکو گفت بهرامشه با وزیر
که دشوار با زیردستان مگیر

