بخش 22 - حکایتِ جُنید و سیرتِ او در تواضع
Toggle stanza 1شنیدم که در دشتِ صنعا جنید
11
شنیدم که در دشتِ صنعا جنید
سگی دید برکنده دندانِ صید
22
ز نیرویِ سر پنجهٔ شیرگیر
فرومانده عاجز چو روباهِ پیر
33
پس از غُرم و آهو گرفتن به پی
لگد خوردی از گوسفندانِ حی
44
چو مسکین و بیطاقتش دید و ریش
بدو داد یک نیمه از زادِ خویش
55
شنیدم که میگفت و خوش میگریست
که داند که بهتر ز ما هر دو کیست؟
66
به ظاهر من امروز از این بهترم
دگر تا چه راند قضا بر سَرم
77
گرم پایِ ایمان نلغزد ز جای
به سر بر نهم تاجِ عفوِ خدای
88
وگر کسوتِ معرفت در برم
نماند، به بسیار از این کمترم
99
که سگ با همه زشتنامی چو مُرد
مر او را به دوزخ نخواهند بُرد
1010
ره این است سعدی که مردانِ راه
به عزّت نکردند در خود نگاه
1111
از آن بر ملائک شرف داشتند
که خود را به از سگ نپنداشتند

