بخش 20 - حکایت در معنی احتمال از دشمن از بهر دوست
Toggle stanza 1یکی را چو سعدی دلی ساده بود
11
یکی را چو سعدی دلی ساده بود
که با ساده رویی در افتاده بود
22
جفا بردی از دشمن سختگوی
ز چوگان سختی بخستی چو گوی
33
ز کس چین بر ابرو نینداختی
ز یاری به تندی نپرداختی
44
یکی گفتش آخر تو را ننگ نیست؟
خبر زین همه سیلی و سنگ نیست؟
55
تن خویشتن سغبه دونان کنند
ز دشمن تحمل زبونان کنند
66
نشاید ز دشمن خطا درگذاشت
که گویند یارا و مردی نداشت
77
بدو گفت شیدای شوریده سر
جوابی که شاید نبشتن به زر
88
دلم خانه یِ مهرِ یار است و بس
از آن مینگنجد در او کین کس
99
چه خوش گفت بهلول فرخنده خوی
چو بگذشت بر عارفی جنگجوی
1010
گر این مدعی دوست بشناختی
به پیکار دشمن نپرداختی
1111
گر از هستی حق خبر داشتی
همه خلق را نیست پنداشتی

