بخش 11 - حکایت
Toggle stanza 1یکی در بیابان سگی تشنه یافت
11
یکی در بیابان سگی تشنه یافت
برون از رمق در حیاتش نیافت
22
کله دلو کرد آن پسندیده کیش
چو حبل اندر آن بست دستار خویش
33
به خدمت میان بست و بازو گشاد
سگ ناتوان را دمی آب داد
44
خبر داد پیغمبر از حال مرد
که داور گناهان از او عفو کرد
55
الا گر جفاکاری اندیشه کن
وفا پیش گیر و کرم پیشه کن
66
کسی با سگی نیکویی گم نکرد
کجا گم شود خیر با نیکمرد؟
77
کرم کن چنان کهت برآید ز دست
جهانبان در خیر بر کس نبست
88
به قنطار زر بخش کردن ز گنج
نباشد چو قیراطی از دسترنج
99
برد هر کسی بار در خورد زور
گران است پای ملخ پیش مور

