غزل شمارهٔ 1346
Toggle stanza 1رفت عمرم در سر سودای دل
11
رفت عمرم در سر سودای دل
وز غم دل نیستم پروای دل
22
دل به قصد جان من برخاسته
من نشسته تا چه باشد رای دل
33
دل ز حلقه دین گریزد زانک هست
حلقه زلفین خوبان جای دل
44
گرد او گردم که دل را گرد کرد
کو رسد فریادم از غوغای دل
55
خواب شب بر چشم خود کردم حرام
تا ببینم صبحدم سیمای دل
66
قد من همچون کمان شد از رکوع
تا ببینم قامت و بالای دل
77
آن جهان یک تابش از خورشید دل
وین جهان یک قطره از دریای دل
88
لب ببند ایرا به گردون میرسد
بیزبان هیهای دل هیهای دل

