غزل شمارهٔ 891
Poet: Rumi
Toggle stanza 1دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید
11
دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید
جلوه گلشن به باغ همچو نگاران رسید
22
زحمت سرما و دود رفت به کور و کبود
شاخ گل سرخ را وقت نثاران رسید
33
باغ ز سرما بکاست شد ز خدا دادخواست
لطف خدا یار شد دولت یاران رسید
44
آمد خورشید ما باز به برج حمل
معطی صاحب عمل سیم شماران رسید
55
طالب و مطلوب را عاشق و معشوق را
همچو گل خوش کنار وقت کناران رسید
66
بر مثل وام دار جمله به زندان بدند
زرگر بخشایشش وام گزاران رسید
77
جمله صحرا و دشت پر ز شکوفهست و کشت
خوف تتاران گذشت مشک تتاران رسید
88
هر چه بمردند پار حشر شدند از بهار
آمد میر شکار صید شکاران رسید
99
آن گل شیرین لقا شکر کند از خدا
بلبل سرمست ما بهر خماران رسید
1010
وقت نشاطست و جام خواب کنون شد حرام
اصل طربها بزاد شیره فشاران رسید
1111
جام من از اندرون باده من موج خون
از ره جان ساقی خوب عذاران رسید

