غزل شمارهٔ 726
Toggle stanza 1شب رفت حریفکان کجایید
11
شب رفت حریفکان کجایید
شب تا برود شما بیایید
22
از لعل لبش شراب نوشید
وز خنده او شکر بخایید
33
چون روز شود به هوشیاران
زین باده نشانه وانمایید
44
در جیب شما چو دردمیدند
عیسی زایید اگر بزایید
55
بی هشت بهشت و هفت دوزخ
همچون مه چهارده برآیید
66
یک موی ز هفت و هشت گر هست
این خلوت خاص را نشایید
77
مویی در چشم نیست اندک
زنهار که سرمهای بسایید
88
چون چشم ز موی پاک گردد
در عشق چو چشم پیشوایید
99
در عشق خدیو شمس تبریز
انصاف که بیشما شمایید

