غزل شمارهٔ 2594
Toggle stanza 1از مرگ چه اندیشی چون جان بقا داری
11
از مرگ چه اندیشی چون جان بقا داری
در گور کجا گنجی چون نور خدا داری
22
خوش باش کز آن گوهر عالم همه شد چون زر
ماننده آن دلبر بنما که کجا داری
33
در عشق نشسته تن در عشرت تا گردن
تو روی ترش با من ای خواجه چرا داری
44
در عالم بیرنگی مستی بود و شنگی
شیخا تو چو دلتنگی با غم چه هواداری
55
چندین بمخور این غم تا چند نهی ماتم
همرنگ شو آخر هم گر بخشش ما داری
66
از تابش تو جانا جان گشت چنین دانا
بسم الله مولانا چون ساغرها داری
77
شمس الحق تبریزی چون صاف شکرریزی
با تیره نیامیزی چون بحر صفا داری
Zameen

